رضا قليخان هدايت
24
مجمع الفصحاء ( فارسي )
وقت مردن تيشه با فرهاد گفت * عشق را نتوان شمردن سرسرى * * * اى حورچهره صنم تا كى به پرده درى * از آفتاب رخت بر ما گشاى درى * * * اى كه چون حسن تو نبود به جهان كالايى * چون قد سرو روانت نشود بالايى تنم آن بخت ندارد كه تو تيرش بزنى * خونم آنقدر ندارد كه تو دست آلايى باغ فردوس نخواهند مقيمان درت * نيست خوشتر ز سر كوى تو ديگر جايى چهرهء همچو مهت را همهشب زير نقاب * هرچه پنهان كنى اى دوست به ما پيدايى تا تو منظور منى ديده فرودوختهام * تا نيفتد نظرم بر رخ هر زيبايى گرچه روى تو نديديم ولى خشنوديم * كه نديدست تو را ديدهء هر بينايى گر قدم بر سر شعرى نهى اى مه شايد * زان كه خوانندهء اشعار شه والايى * * * بر دل خونشده هر لحظه مكن آزارى * راز ما را منه اندر سر هر بازارى ز آتش دل همهشب تا به سحر بيدارم * در همه روى زمين نيست چو من بيدارى * * * مه من با رقيبان چون به باغ اندر شود تنها * به طرف گلستان گل در كف خارست پندارى